امشب متفاوت بود.
یه دیوونگی همینجوری.
بی تفاوتی به هر چی که بشه.
مواجهه با این بیخیالی و نترسیدن توجهمو جلب کرد. برام فرقی نداشت اتفاقی بیفته یا نه. شاید حتی کمک هم میکردم اتفاق راحتتر بیفته.
دم دم دم و یه سری کلمات بی معنی با تاکید و اصرار... صدای آشفتهی موسیقی رپ یهو تپش قلبمو بالا برد. ندونستم چرا. چشم بستم آروم بشم. شدم.
ماشین با سرعت میره. یهو ترمز. مجددد سریعتر گاز و سرعت.
دلم سیگار میخواد. برسم تو خیابون میکشم.
_ خواستی سیگار بکش
+ اوکیه مرسیه
از کجا فکرمو خوند؟ پاکت سیگار تو دستمو تکون میدم.
_ اشکال نداره سیگار بکشم؟
+ راحت راحت باش.
انتظار داشتم تو دلم بگم بازی درآورد خودش بکشه. نگفتم.
با سرعت بی اینکه پا بره رو ترمز یه پیچ.
و قبل اینکه پرت بشم سمت دیگه، خودمو گرفتم.
تو دلم خواستم بگم دنبال چیه این وقت شب؟ نگفتم.
چشامو میبندم ناخودآگاه. انگار خوابم میاد. ولی خوابم نمیاد.
باز میکنم با خودش نگه چقد بیخیاله.
باز چشم میبندم. خب فکر کنه بیخیالم. اتفاقی بیفته خودم کمکش میکنم.
صدامو نمیشنوه. نیمخیز میشم و با دست اشاره میکنم از همینجا. حواسش بهم بود و صدای موسیقی رو کم کرد. یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گوش داد به حرفم. برخوردش از اینجا تغییر کرد.
انگار بهتزده بود این احمق کی بود.
حرف زدم نگام کرد. مخاطبش کردم نگام کرد. رفتم وایساد نگام کرد. قدم برداشتم نگام کرد.
نگاه کردم دیدم کوچه چه خوشگله
وقتشه سیگار بکشم. پاکت سیگارو که دستم بود گذاشتم جیبم. برم خونه حتما میکشم. برم خونه هم نمیکشم. اینو اون موقع نمیدونستم تا رسیدم خونه و فندک و سیگارو کنار خودم ردیف کردم
امشب فرق داشت.
چیزی رفته
الان متوجهش شدم
چیزی نه،
کسی.
خودمو ترک کردم.
برچسب:
نویسنده: سارا احمدپور