خرید بک لینک

Drop

خودمو مجاب کردم بیرون بزنم.
نزدیکْ دور ِخونه، گوشه‌ی پیاده‌رو ناخودآگاه و از سر استیصال روی نیمکت چوبی نشستم.
چند متری روبروم شاخ و برگ درخت، دیدرسم رو مانع شده بود. سر بالا بردم پنجره‌ی مستطیلی کوچیک دلگیری اسیر پهناور سیمان دیدم.
سر چرخوندم به آفتاب غروب که لای شاخ و برگ و ساختمون و کوه، نارنجی قرمز پهن کرده بود رو پیاده‌رو.
لحظه‌ای جدا بودم از غمم. بیشتر از یه لحظه شد. انگار تو دنیایی دیگه آفتاب بی‌منت چشامو رنگ می‌زنه.
یادم اومد وقتی برگردم خونه خودمو دنیام منتظرمن. سرخوردگی از دل‌بستگی به این دنیا و بی‌چارگی برای برگشت به اون دنیا، ابر تاریک یأس رو انداخت رو زندگیم.
بلند شدم. رفتم سمت غروب. زیاد نرفته برگشتم سمت خونه. نزدیک خونه مسیر عوض کردم. دویست قدمی رفتم. پشیمون شدم و برگشتم. صد قدم برنگشته باز قانع شدم روبرگردونم و به مسیر ِرفته ادامه بدم.
برگشتم.

برچسب: نویسنده: سارا احمدپور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:00

صفحه بندی