خرید بک لینک

دسته بندی :

یه روزی شب بود. از یه کوچه ی قدیمی نیمه تاریک رد می شدم. کف خاکی کوچه پر از چاله بود و بعضی جاها آب جمع شده بود. نور ضعیفی که کوچه رو جا به جا کمی روشن می کرد، از پشت پنجره ی خونه هایی میومد که دیوار پرده دنیاهامونو از هم قایم می کرد. از چند متری، زیر یکی از همین پنجره ها، یکی سمتم میومد. به محض دیدن شناختمش. با کلاهی خاص خودش، که نه فقط این اطراف، که کم تر جایی اونو استفاده می کردن. یه مرد میانسال، با هیکل درشت و قدم هایی که به جای اینکه سنگین بذاره، رو زمین می کشید. گاهی اوقات هم پاهاش از سطح زمین جا میموند و تو پوچی خلاء با سرعتی که از اضطراب بود، دنبال زمین گم کرده می گشت. نابینا بود.
نزدیک تر که شد، خواستم بگم مراقب باش زمین پر از چاله ست.
تاریک بود.

نویسنده: زوینـا | پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۵ - 1:16

» حتی اگر لوث ( سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ )
» قصه ی رنگ پریده ( شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ )
» همین ( چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۶ )
» اتفاق ( یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ )
» زندگی پوچ ( چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ )
» موسیقی ( شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ )
» آینه ( چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۶ )
» پیاز ( جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ )
» ( جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ )
» قدم اول ( پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۵ )
» ( پنجشنبه سی ام دی ۱۳۹۵ )
» نوشته جدید ( پنجشنبه سی ام دی ۱۳۹۵ )

برچسب: نویسنده: سارا احمدپور تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی