دسته بندی :
هر چی باقی گیاها ساکتن وقت قتل عامشون، بوی خون پیاز سربریده بینی هر موجودی تو اون نزدیکی رو به سوزش میاره و اشک غم ناپیدایی از چشاش میکشه بیرون.
بوی پیاز داره آزارم میده
سرمو درد آورده. نمیشه پنجره ها رو باز کنم، هوا سرده و سرما خوردم.
فکرم.. چرا نمیتونم فکرمو جمع کنم و بهترین کلماتو کنار هم بذارم. حافظه م انگار خالی شده. واژه ها رو پیدا نمی کنم. انگار اصلا وجود ندارن تا وقتی که بشنومشون یا ببینمشون. اما به محض شنیدن و دیدن باز غیب میشن. دچار فراموشی شدم
سرم درد میکنه
همه ی خونه رو بوی پیاز گرفته
صدای زجر بی صدای پیازایی که سرشونو بردین اشک از چشام در آورده. سرم درد می کنه از این همه دردی که بوش می کنم.
همه ی خونه بوی پیاز گرفته.
هر جای خونه میرم بوی پیاز میاد
هیچ خلاقیتی نیست. نمی تونم آگاهانه کلماتو کنار هم بذارم. همه چی از روی ناخودآگاهه. تلاش می کنم خودم کلماتو ترکیب کنم. واژه ها رو بیرون بکشم و یه جمله که مناسب باشه بسازم.
تو اتاقمم. دراز کشیدم و خیره به روبروم نشستم. بوی پیاز همه ی سرمو پر کرده. هر سلول عصبی مغزم پر از پیازه. هر جای خونه میرم سردرد پیازی باهامه. انگار همه ی ناله و زجه ی گیاها جمع شده توی بوی پیازی که سرشو بریدن. میخواد یه باره هر چی رنج گذشته و آینده گیاهاست رو پراکنده کنه و هر آدمی رو ناآگاه از اتفاق اصیل و بزرگی که افتاده و داره میفته و بعدها هم تکرار میشه، به گریه بندازه و هر چی اشک تو چشاش مونده دربیاره.
کمی بهتر شد. تونستم کنترل یه گوشه ی هر چند کوچیک از حرفامو دست بگیرم. باید بیشتر تلاش کنم به خودم مسلط بشم
نویسنده: زوینـا | جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ - 0:16
برچسب:
نویسنده: سارا احمدپور